یک درد تازه و بعد از مدت ها یک شعر تازه
شب مشکوک تنهایی و ترس تیزی چاقو
چه وحشت آور آمد شهوت خونریزی چاقو
دلم را همچو نیشابور آتش می زند هرشب
هراس خلق و خوی موحش چنگیزی چاقو
کبوترهای بی پرواز شرحه شرحه می چرخند
عجب فصلی است فصل نفرت پائیزی چاقو
درختان زمستان دیده می دانند باغ ما
چه رنجی می کشد از درد بی پرهیزی چاقو
زمان چاقوی بی شرمی است , ها !سلاخ ها گفتند
دریغ و درد از شب های آتش خیزی چاقو
گلوهای بریده ,اسکلت های فروخفته
به گوش بادها گفتند از خونریزی چاقو
شبیه کوچه هایی که به کام مرگ می افتند
پرم از داغ خاموش چراغ آویزی چاقو
زمین در طشت خون افتاده , راه آسمان خون است
قیامت می کند آشوب حاصلخیزی چاقو
دريوزه باز جيب شما دست هايتان، دريوزه باز دست شما جيب هاي ما
دور محال عين شب تيره چيره شد، گوش زمانه پر شده از ماجراي ما
دست هزار فاجعه در خون فشرده است، هر شاخه سهم رقص كلاغان مرده است
از آسمان كهنه توقع نمي كنم چيزي به جز شكست ندارد براي ما
آنقدر بي قواره و پخش و پلا شديم آنقدر عين وضع جهان برملا شديم
حتي اگر به كوه برآييم يك نفس در انعكاس كوه نپيچد صداي ما
يك روز تكه پاره تر از شهر مي شود صد پله بي ستاره تر از شهر مي شود
امروز اگر بجاست بلند است همتش اين پيرمرد دود زده-روستاي ما-
اي روزگار بي سروسامان امان بده اي جاده ي فلك زده دستي تكان بده
هرگز نمي رسيم به مرز رسيدني از ما عقب تر است مگر ردپاي ما
خورشيد تيره گشت، اگر خفت يا نخفت، برباد كفر رفت خداوند-نيچه گفت-
دردا اگر زمين به تباهيش خو كند از راه رفته باز نگردد خداي ما
حالي بيا و باز بياور بهار را طرحي بزن دوباره بكش روزگاررا
يك آسمان باز به جاي زمان بچين يك ماه بي محاصره بگذار جاي ما
شب عزاست دل سوگوار من بی تو
چه سخت می گذرد روزگار من بی تو
مرا به نام زمستان بخوان فسرده و سرد
که برگ و بار ندارد بهار من بی تو
آهای تهمتن پیر و خسته جان برگرد
به خون کشیده شد اسفندیار من بی تو
دریغ..خنجر کندی است این دل تنها
که خون گریست شبی در کنار من بی تو
اجاق نیمه تباهی است در مسیر تگرگ
تمام هستی و دار و ندار من بی تو
تو خود چراغ کدامین دریچه ای ای مرگ
که خسته است شب بی قرار من بی تو
نمیرود ز دلم , آنچنانکه ماه از شب
غم همیشگی و بی شمار من بی تو
زمان تسلسل تلخی است بر مدار عذاب
شبیه بازی لیل و نهار من بی تو
طلوع و جاده ی بی انتهای تنهایی
غروب و خستگی آشکار من بی تو
امشب هلال ماه خشن بی تو چون خنجری به جان من افتاده
آنسوتر از هجوم شب وحشی خورشید بی سر و کفن افتاده
آه ای دل شکسته و تنها گرد چیزی در این دیار نمی یابی
جز کرم های چرک چه می بیند آیینه ای که در لجن افتاده؟
حالی ... عقاب من به تمامی سوخت , پرواز رخصتی است که باطل شد
اکنون من و تباهی و تنهایی فرصت به دست کرگدن افتاده
هوهوی باد,بوی گس باروت,مرد شکارچی,هوس کشتن
ترسی عجیب در دل این بیشه از چق چق گلنگدن افتاده
این قاصد شکستگی باغ است یا رستخیز عام شقایق هاست
یا نه چراغ خنجر پاییز است لک های خون در چمن افتاده؟
گوش شنیدنی که نشد پیدا چشمی برای گریه فراهم کن
مفت حرام خواری بی دردان این حرف های از دهن افتاده
مجنون نباش و هرچه که خواهی باش , هرچه...وگرنه مرده بگیرندت
این مردمان نسبتاً آزاده این مردمان نسبتاً افتاده
یک چاه بی ملاحظه ی تاریک , غوغای نابرادری تقدیر
تهمینه نیست, بلکه شغاد است این در پوستین تهمتن افتاده !
دریغ....
دریغ و درد از این داغ بی شمار دریغ
از این خزان مدام و از آن بهار دریغ
دلم گرفته به اندازه ی تمام جهان
از آنچه کرد ز ما دست روزگار دریغ
از آن چه ماه به شب های بی پلنگ نداد
از آن چه کرد ز خورشید سوگوار دریغ
من از تو چیز زیادی نخواستم ای مرگ
بیا و سایه ی خود را ز من مدار دریغ
زمین بدون تو بغضی است در گلوی زمان
زمان بدون تو مردی است بی قرار, دریغ...
زمین بدون تو تقدیری از هزار دروغ
زمان بدون تو تقویمی از چهار دریغ
چه چیز مانده برایم در این زمانه ی پیر
بجز شکست , پریشانی , انتظار , دریغ...
زمانه ای است که شب ها بلند تر شده اند
چه رفت بر سر خورشید این دیار...دریغ!
دریغ توس و نشابور را که رنده شدند
دریغ بلخ و بخارا و قندهار,دریغ...
زمانه ای است که غم ها بزرگ تر شده اند
هزار و سیصد و هشتاد و چند بار دریغ...
تو را چه ساده ربودند ریل ها از من
غروب بود که جا ماندم از قطار,دریغ!
تو را چه تلخ گرفتند بادها از باغ
بر این افول نفس گیر برگ و بار دریغ
برای موعود
گرسنگان
به کفی نان قانعند
روسپیان
به پشیزی
روشنفکران
- کنج کافه های متروک -
به استنساخ "دلبرکان غمگین من"
نگاه تو اما
بسنده است مرا
که پناه شاعران و دیوانگان است
و تیغ و ترازوی پیغمبران مغموم را
بر فراز بلندترین بام های جهان
فریاد می کند
در ستايش مولي الموحدين اميرالمومنين روحي و ارواح العالمين له الفداه
اي بی تو چشم منتظر روزگار، تر
هرگز نديدم از تو بهاري بهار تر
هرگز كسي چنانكه تو در خون نخفته است
هرگز كسي نبوده ز ما داغدار تر
در انتظار سايه ي خورشيد حضرتت
چشمان نيم بسته ي ليل و نهار، تر
با اينكه ذوالفقار تو حكم برنده اي است
اما كلام توست از آن ذوالفقار تر
ما با تو ايم و با تو نه ايم اين چه عسرتي است
عسرت كه ديده است از اين بي شمار تر؟
وقتي نسيم زلف علي را كنار زد
من بي قرار او شده دل بيقرار تر
اي آنكه عرش تشنه ي سرمايه ات نشست
خورشيد كودكي است كه در سايه ات نشست
نبض حيات آينه در دست چشم توست
بر هر كسي كه مي گذرم مست چشم توست
ما با صداي خنده ي زنجير ها خوشيم
ديوانه هر چه مي كشد از دست چشم توست
مجنون اشتياق به جايي نميرسد
پايان راه كوچه ي بن بست چشم توست
تو از كدام قله رسيدي كه سال هاست
سيمرغ نيز زائر پابست چشم توست
ما سايه ايم و سايه به جا كه پا نهد
مقهور آفتاب زبردست چشم توست
بر شانه هاي خسته اگر دار مي بريم
آئينه ايم و حيرت ديدار مي بريم
شب را مقيم پلك تو مي خواست آفتاب
بي تو چقدر خسته و تنهاست آفتاب
چون تيغ مي كشي كه كنون صبح روز نو
عريان تر از هميشه مهياست آفتاب
آه اي صداي روشن شب هاي چاه و نخل
خطبه بخوان كه گرم تماشاست آفتاب
بي تو هزار كاسه ي خون ، صبح واژگون
بي تو هزار توي معماست آفتاب
بي تو غروب مي شود و چند پلك بعد
پيشاني شكسته ي درياست آفتاب
يك چشمه با بهار مرا روبرو كنيد
با داغ ذوالفقار مرا روبرو كنيد
اي آسمان خاك نشين در فرودها
غير از تو نيست ذكر ركوع و سجودها
جا پاي قهر توست كه قد راست كرده است
در خاطرات زخمي عاد و ثمودها
درياي دور دست! بگو ساحلت كجاست
سوي تو مي دوند هر آئينه رودها
امشب كدام پنجره باز است رو به من
لبريزم از تجلي گفت و شنودها
امشب كدام پنجره آري كدام باد
مي آيد از حوالي كشف و شهودها
اي امتداد دايره ي آب و آفتاب
اي برتر از تمامي بود و نبودها
با جذبه ي نگاه بگير و بر آورم
از تنگناي پيرهن تار و پودها
اي صوفيان طايفه دف را بياوريد
تمثال پاك شاه نجف را بياوريد
حالی امروز...
ابرهاي شكسته ي مغموم خنجر تيز آسمان شده اند
شب چه رازي در آستين دارد ماه و خورشيد توامان شده اند
كوچه هايي كه سخت مشكوكند خانه هايي كه مرتع خوكند
گزمگان با صراحتي خون ريز پشت ديوارها نهان شده اند
از من و تو چه ماند جز نعشي كه به دوش شكست مي گذرد
مفت سگ هاي هار جاه طلب دنده هایي كه نردبان شده اند
حالي امروز در هجوم تگرگ زير شلاق فاتحانه ي مرگ
می شود ها نمي شود گشتند می توان ها نمي توان شده اند
حالي امروز اگر پرنده شوي زير چاقوي باد رنده شوي
آه از اين روزگار بي روزن زخم ها تيز و ناگهان شده اند
حالي امروز اگر درخت شوي گرده ات سهم خنده ي تبر است
آري آري نترس چيزي نيست تيغ ها سخت مهربان شده اند
بگذر اي ناخداي خسته ي من، پلك دريا عجيب سنگين است
خود به خود مي برند كشتي را موج هايي كه بادبان شده اند
چند رباعي سياسي، سينمايي، انتخاباتي براي خالي نبودن عريضه
بايد چه كنيم درد بي پولي را
اين زندگي قرصي و كپسولي را
اين وضع قاراشميش و قمر در عقرب
اين شهر پر از" آنجليا جولي" را
سر سلسله ي رفاقت و خوبي بود
دارنده ي ايده هاي مطلوبي بود
مردي كه به ديدار "ساسي مانكن" رفت
شيخ الرؤسا "مهدي كروبي" بود
كنسرو خيار مرغ بريان شده است
"هيچكاك" و "كوروساوا" فراوان شده است
من نيز به جايي برسم يك روزي
چون "ده نمكي" كه كارگردان شده است
يك بار بيا و در نگاهم بنشين
در منظر چشم رو به راهم بنشين
با اينكه سياه و يقر و بدبویی
اي نفت سر سفره ي ما هم بنشين
گفتند كه on است وليكن off است
پيراهن اهل بخيه را كشباف است
آن مرد هزار چهره ي مهمل باف
شيخ سينما "محسن مخملباف" است
ما قوم غيور، روزگاري داريم
سرباز و سپور، روزگاري داريم
از يمن وجود بعضي از آقايان
با هاله ي نور، روزگاري داريم
گفتند رفيقان صميمي داريم
دانشكده ي فيزيك و شيمي داريم
ما نيز فقط از سر پز در كردن
گفتيم كه نيكي ِ كريمي داريم
" آنان كه محيط فضل و آداب شدند
در جمع كمال شمع اصحاب شدند"*
يك آقايي هاله ي نوري را ديد
يك مملكت از خجالتش آب شدند
"اي آمده از عالم روحاني تفت
حيران شده در پنج و چهار و شش و هفت"*
چه بيست دلار و چه صد و بيست دلار
خرج چه شدست اين همه بشكه ي نفت؟؟
يك شهر فرو بسته ي قاتي پاتي
يك شهر پر از مناظرات لاتي
اين رفتگر پير چه خواهد كردن
با چند هزار عكس تبليغاتي؟!
"آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت
آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت"*
يك آقايي كه اسم او يادم نيست
از بانك "سه نقطه" پشت هم وام گرفت!
گل ها همگی دسته ی ساتور شوند
از موضع پیش از اینشان دور شوند
ابر و مه و خورشید و فلک در کارند
تا بعضی ها رئیس جمهور شوند
بعد التحرير:
1_ بيت هاي داخل گيومه از خيام است
2ــ تا قبل از ديدار تاريخي آقاي كروبي با ساسی مانکن من دقيقاً نميدانستم او (یعنی جناب مانکن)چه جور موجودي است ولي به يمن اقدامات حيرت آور حضرت شیخ ،ساسي مانكن هم قاتي معادلات ديپلماتيك ايران شد."تا كور شود هر آنكه نتواند ديد" ....مبارك باشد!!
یک عاشقانه ی آرام....
الا که پاره ی جان من و جهان منی*
توان تازه ی دستان ناتوان منی
چگونه بال بگیرم در آن هوا که تویی*
که بی پرنده ترین صبح آسمان مني
چراغ خانه ات ای ماه تلخ روشن باد
که گر گرفته ترین داغ ناگهان منی
چه فرق دارد٬ من محض باغ سوخته ام
اگر بهار منی و اگر خزان منی
چه چیز و از چه بگویم که گفتنی باشد؟
خبر نداری٬ دست و دل و زبان منی
خبر نداری زیر هجوم طوفان ها
به شاخه های فرادست آشیان منی
خبر نداری ماه بلند بالایم
که پر شکوه ترین قسمت جهان منی
خبر نداری اما ز چشم هام بخوان
که همنشین غریبی بی امان منی
به دست موج سپرده است روزگار مرا
تو چاره کن که در این ساحه بادبان منی
تو چاره كن كه در اين امتزاج رخوت و مرگ
به سفره هاي تهي دست آب و نان مني
هنوز اول راهی٬ هنوز اول درد
ولی چه سود که پایان داستان منی
تتمه ی نفسم پایمال آمدنت
الا که پاره ی جان منی٬ تو جان منی
**" الا كه پاره ي جاني و وصله ي تن من"...."چگونه بال زنم تا به نا كجا كه تويي"
هر دو مصراع از حسين منزوي است
